رضا عطاران، دیالوگهای تکراری، زن پوشی، متلک و شوخیهای جنسی! همین و تمام

یک نویسنده سینمایی با انتقاد از ضعف فیلمنامه، شوخیهای سطحی و بازیهای ضعیف «خانوم والده» این اثر را نمونهای از غلبه گیشهمحوری بر خلاقیت و استانداردهای هنری در سینما دانست.
به گزارش همشهری آنلاین، سینمای کمدی در تعریف اصیل و معتبر خود، فراتر از یک تفنن گذرا، آیینهای انتقادی از تناقضات بنیادین زیست انسانی و جامعهشناختی است؛ ژانری غنی که در آن خندیدن، محصول انحطاط منطق نمایشی نیست، بلکه برآمده از تصادم دقیق شخصیت، موقعیت و بحران دراماتیک است. مواجهه با پدیدهای چون «خانوم والده» به کارگردانی سهیل موفق، گویای استقرار نگاهی کاملاً واژگون به این مدیوم است. فیلم از همان دقایق آغازین، پرده از هویتی واقعی برمیدارد که بیش از تعلق به هنر سینما، وابسته به منطق خط تولید کارگاهی و انباشت سرمایه در گیشه است.
در این اثر با سینما به شکل یک هنر روایی و ساختارمند روبهرو نیستیم؛ بلکه با ملغمهای ناهمگون از تکموقعیتهای بزنوبکوب، شوخیهای اینستاگرامی و تلاشهای مکانیکی برای گرفتن قهقهه از تماشاگر به هر بهایی مواجه میشویم. تکیه بر فرمولهای مستعمل و تاریخ مصرفگذشته نه نشانهای از ذکاوت تجاری، بلکه گواهی آشکار بر فقر شدید ایده، خلاقیت و بینش زیباییشناختی است. فیلم تمام هویت خود را بر سراب خندهسازی لحظهای بنا نهاده و سینما را به سطح نمایشی فرودست تقلیل داده است.
بزرگترین آسیب «خانوم والده» در گام نخست، فروپاشی کامل مهندسی روایت و لکنت عمیق دراماتیک فیلمنامه حمزه صالحی است. ساختار روایی اثر از فقدان آشکار زنجیره علت و معلولی رنج میبرد. ماجرای بدهکاری ۲ برادر و تقلا برای تصاحب ارثیه خانوادگی، ایدهای است که دههها در سینمای جریان اصلی و پاورقیهای عامهپسند مصرف شده است؛ با این حال، فیلمساز نه تنها تلاشی برای بازتعریف یا آشناییزدایی از این کهنالگو نکرده، بلکه حتی از پیریزی حداقلهای یک طرح داستانی منسجم نیز در مانده است.
بحرانها و موانع داستانی از دل کشمکش طبیعی کاراکترها پدید نمیآیند، بلکه بهصورت کاملاً مکانیکی و از سر اجبار پشت سر هم چیده شدهاند تا تماشاگر فرصت تامل بر منطق رویدادها را نیابد. ترفند کهنه و دمدستی مبدلپوشی و زنپوشکردن مردان که میتوانست در خدمت خلق موقعیتهای نوآورانه نمایشی باشد، در اینجا صرفاً دستاویزی برای دور زدن خطوط قرمز و دستاندازی به شوخیهای جنسی و متلکهای سطح پایین شده است. ضربآهنگ درونی فیلم به دلیل ساختار اپیزودیک و آیتمهای مجزایی که بیشباهت به کلیپهای شبکههای اجتماعی نیست، مرتباً متوقف میشود. گرهافکنیها خامدستانهاند و گرهگشاییها با تصادفهای تحمیلی رفع و رجوع میشوند؛ امری که نشان میدهد درام اساساً در کلیت اثر شکل نگرفته است.
در بخش بازیگری و هدایت کاراکترها، بحران اثر ابعاد نگرانکنندهتری به خود میگیرد. بازیگرانی نظیر رضا عطاران و عباس جمشیدیفر که کارنامهشان نشانگر هوش کمیک و قابلیتهای اجرایی آنها در شرایط مساعد متنی است، در این پروژه به ابزارهایی مصرفی تبدیل شدهاند. تقلیل این بازیگران به کاریکاتورهای تخت و فاقد هرگونه قوس روانشناختی، گواه آن است که انتخاب بازیگر در چنین پروژههایی نه ناشی از تناسب فیزیولوژیک و بیانی با متن، بلکه تکیهگاهی مالی برای تضمین گیشه و جذب آسان تماشاگر است.
کارگردان بازیگران را رها کرده است تا با اتکا به تیکههای بیانی همیشگی، میمیکهای تکراری و بداههپردازیهای فاقد عمق، خلأ فاحش فیلمنامه را پر کنند. شخصیتها از حد تیپهای منجمد فراتر نمیروند؛ کاراکتر هیچ عمق درونی، تمایز رفتاری یا کنش پیشبرندهای ندارد. کمدی خلقشده در اثر، به جای آنکه محصول تنش شخصیت با وضعیت متناقض باشد، ناشی از تمسخر و اطوارهای فیزیکی است؛ امری که به تدریج اعتماد مخاطب به توانمندیهای پیشین این بازیگران را نیز دچار فرسودگی میسازد.
فراتر از نقد دراماتیک و زیباییشناختی فیلم، ضرورت دارد نوک تیز نقد به جانب سیاستگذاران فرهنگی، مشخصاً وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و شورای نظارت و صدور پروانه نمایش معطوف شود. سیاستگذاری منفعل و عملگرایانهای که به بهانه ضرورت گرم نگه داشتن چرخه اقتصادی سینما، راه را برای تولید و اکران گسترده چنین ابتذالهایی هموار میکند، خطایی راهبردی مرتکب میشود که پیامدهای آن متوجه نسلهای متمادی خواهد بود.
مجوز دادن به آثاری که عاری از هرگونه عیار فرهنگی و هنریاند و بر پایه شوخیهای دونمایه و شوخیهای جنسی کنایی بنا شدهاند، پیامی ویرانگر به جریان اصیل سینما مخابره میکند: اینکه تولید فیلم اندیشهورز، پرهزینه و کمفایده است و سوداگری بر مدار لودگی، تنها مسیر موفقیت قلمداد میشود. ردهبندیهای سنی صوری و دیرهنگام (مانند محدودیت سنی اعمالشده پس از آغاز اکران) نیز چیزی جز رفع تکلیف اداری نیست. خطای نابخشودنی نهاد ناظر آنجاست که ذائقه جامعه را سطحی و فاقد درک تصویر میکند؛ فرضی تحقیرآمیز که نتیجهاش شرطیسازی ذائقه عمومی و کشاندن سلیقه مخاطب به حضیض انفعال است. ممیزی که بنا بود حافظ سلامت فرهنگی باشد، عملاً به تثبیتکننده بازاری یکسویه برای محصولات نازل بدل شده است.
«خانوم والده» مصداق روشنی از قربانی کردن هنر سینما در پای بت سوداگری مالی است؛ اثری که به دلیل امتناع از ورود به ساحت خلق اصیل هنری، حتی شایستگی عنوان «شکست سینمایی» را هم ندارد، چرا که اساساً به قواعد سینما وفادار نبوده تا در آن میدان پیروز یا مغلوب شود. موفقیتهای عددی اینگونه فیلمها در جدول فروش گیشه، بازتاب رونق سینما نیست، بلکه سند افت استانداردها و نشانهای از بیماری عمیق در مناسبات تولید و نظارت فرهنگی است.
چنین آثاری مانند کالاهای یکبارمصرف، لحظاتی زودگذر از فراموشی را به خریدار خود میفروشند؛ اما در فردای پایان اکران، نه تأثیری در ذهن تماشاگر بر جای میگذارند و نه نقشی در اعتلای میراث هنری کشور دارند. فراموشی قطعی، تقدیر محتوم فیلمهایی است که ریشه در انسانیت، درام و تفکر ندارند؛ هرچند ویرانیهایی که در سلیقه و معیارهای تماشاگر به جا میگذارند، تا سالها حافظه تصویری سینمای ایران را رنج خواهد داد.
ندا الماسیان طهرانی، عضو انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران




